X
تبلیغات
رایتل

آموزش مداحی - جلسه مذهبی فرهنگی انصار الرضا (ع) مشهد مقدس

اشعار مداحی- آموزش مداحی و مباحث فرهنگی سیاسی و اجتماعی

چهارشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 23:50

شعر اربعین سالار شهیدان

من و داغ غمی سنگین چهل روز

چه ها بر من گذشته این چهل روز

چهل روز است هجران من و تو

که هر روزش مرا چندین چهل روز

مرا جز ضربه های تازیانه

نداده هیچ کس تسکین چهل روز

اسارت ، طعن دشمن ، تهمت دوست

نصیب عترت یاسین چهل روز

در این غم خوب می دانی که باید

چه رنجی برده باشم این چهل روز

تو و رأسی پر از خاکستر و زخم

من و پیشانی خونین چهل روز

من و بغضی چهل ساله که بی تو

شکسته در گلویم این چهل روز

چهارشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 23:48

یا رقیه

ما گمشدگانیم به عرفان رقیه

دلها شده محزون و پریشان رقیه

او دختر معصوم بود و خواهر معصوم

هم عمه معصوم ،نگر شأن رقیه

حاتم که بود شهره آفاق سخایش

محتاج بود بر در احسان رقیه

پرچم زده در شام نماینده زینب

کنسول گری عشق شد ایوان رقیه

گه سینه زند گاه کند ناله و افغان

این هیئت پرشور محبان رقیه

ذهنش بنمود عمه مظلومانه بگفتا

از جان خودم سیر شدم جان رقیه

رفتی ز برم ای به من غمزده مونس

دل خون شده چو لاله ز هجران رقیه

گوشوارۀ غارت شده ات را بگرفتم

شاید بخندد لب خندان رقیه

رفتم به مدینه نکنم شادی و عشرت

پرسد ز من ار خواهر نالان رقیه

کی خواهر زیبای من عمه به کجا رفت

آخر چه بگویم به عزیزان رقیه

گویم به دل ویران مکان شد به عزیزم

آمد پدرش در شب پایان رقیه

بگرفت به دامان سر خونین حسین را

آلوده به خون شد بله دامان رقیه

لبهای پدر بوسه زد و جان به رهش داد

بگریست بر او دیده مهمان رقیه

از حاج غلامرضا عینی فرد

دوشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1386 ساعت 16:32

اربعین حسینی

آمده چله نشین غم یار

قد کمان از بهر دیدار نگار

خاطراتی را به دوش جان کشد

نیمه جان تا محضر جانان کشد

سر فرزانه قدمها می زند

روی خاک عشق تا پا می زند

بوی دلبر بر مشامش می رسد

آه هنگام سلامش می رسد

السلام ای نعش پنهان زیر خاک

السلام ای جسم های چاک چاک

السلام ای کشته دریای اشک

السلام ای پرچم سقا و مشک

السلام ای قبرهای بی نشان

ای زیارتگاه مام قد کمان

السلام ای سینه های سوخته

آمدم با سینه ای افروخته

آمدم من ای برادر زینبم

زائری غم دیده و جان بر لبم

آمدم با کاروان ارغوان

سرفراز اما حزین و قد کمان

آمدم من نیمه جان و دل غمین

تا مگر که جان دهم در اربعین

زیر لب من می کنم این زمزمه

من فدایت ای عزیز فاطمه

------------------------------------

محمد علی شهاب

نغمه های ولایت 75

چهارشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1386 ساعت 06:23

در رثای سید سجاد (ع)

 گر بگرید ابر   چشم اشکبار آرم بیاد 

 ور بخندد لاله قلب داغدار آرم بیاد 

 گر ببینم شمع سوزانى میان انجمن

سرگذشت عمر را بى‏اختیار آرم بیاد

 صحنه‏ها  هردم بچشمانم مجسم مى‏شود

خاطرات دردناک و ناگوار آرم بیاد

 ابر گه گه گرید اما چشم من هر صبح و شام

روزهاى شام و آن شبهاى تار آرم بیاد

 گر ببینم زینت و زیور روى گردانم از آن

گوشهاى پاره و بى‏گوشوار آرم بیاد

 گر گلى عطشان ببینم در کنار غنچه‏اش

هم رباب نشسته و هم شیر خوار آرم بیاد

 ریزش باران که مى‏بینم بهر دشت چمن

سنگهاى شامیان نابکار آرم بیاد

 گر ببینم آتشى از دور گویم خیمه‏هاست

خیمه و طفلان در حال فرار آرم بیاد

در جسم جهان فیض بهارانم

 من عالم چون زمین تشنه بارانم

من در زهد دلیل پارسایان جان در عشق امام جان نثارانم

 من فرزند حسین و زینت عبادم

شایسته ترین سجده گذارانم

 من با اینهمه منزلت ز سوز دل و جان روشنگر بزم سوگوارانم

 من چون لاله همیشه از جگر مى‏سوزم

 چون شمع همیشه اشکبارانم من

 دردا که چه آورد قضا بر سر من ایکاش نمى‏زاد مرا مادر من

برگرفته از وبلاگ http://www.s-p-r.blogsky.com

شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1386 ساعت 20:51

باز باران با ترانه

باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

یادم آید کربلا را

دشت پر شور و نوا را

گردش یک روز غمگین

گرم و خونین

لرزش طفلان نالان

زیر تیغ و نیزه ها را

*

باز باران با صدای گریه های کودکانه

از فراز گونه های زرد و عطشان

با گهرهای فراوان

می چکد از چشم طفلان پریشان

پشت نخلستان نشسته

رود پر پیچ و خمی در حسرت لب‌های ساقی

چشم در چشمان هم آرام و سنگین

می چکد آهسته از چشمان سقا

بر لب این رود پیچان

باز باران

*

باز باران با ترانه

آید از چشمان مردی خسته جان

هیهات بر لب

از عطش در تاب و در تب

نرم نرمک می چکد این قطره ها روی لب

شش ماهه طفلی

رو به پایان

مرد محزون

دست پر خون می فشاند

از گلوی نازک شش ماهه

بر لب های خشک آسمان با چشم گریان

باز باران

*

باز هم اینجا عطش

آتش شراره جسمها

افتاده بی سر پاره پاره

می چکد از گوشها باران خون و کودکان بی گوشواره

شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان

وندرین تفتیده دشت و سینه ها برپاست طوفان

دستها آماده شلاق و سیلی

چهره ها از بارش شلاق‌ها گردیده نیلی

دراین صحرای سوزان

می دود طفلی سه ساله

پر زناله

پای خسته

دلشکسته

روبرو بر نیزه ها خورشید تابان

می چکد از نوک سرخ نیزه ها

بر خاک سوزان

باز باران باز باران

*

قطره قطره می چکد از چوب محمل

خاک‌های چادر زینب به آرامی شود گل

می رود این کاروان منزل به منزل

می شود از هر طرف این کاروان هم سنگ باران

آری آری

باز سنگ و باز باران

آری آری

تا نگیرد شعله ها در دل زبانه

تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه

تا نبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی

بر فراز خیمه برگونه ها

بر مشک ساقی

کاش می بارید باران.

علی اصغر کوهکن

برگرفته از وبلاگ جایی برای آزمودن

پنج‌شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1386 ساعت 10:17

تشنگی...

امام حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشان ما دادند و بزرگترین دردش را بی آبی معرفی کردند.

دکتر علی شریعتی