X
تبلیغات
رایتل

آموزش مداحی - جلسه مذهبی فرهنگی انصار الرضا (ع) مشهد مقدس

اشعار مداحی- آموزش مداحی و مباحث فرهنگی سیاسی و اجتماعی

چهارشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 01:09

اشعار شهادت امام حسن عسکری (ع)

در این بخش چند تا شعر مداحی از شاعر و مداح با صفای اهل بیت حسن فطرس رو قرار میدم از همه دوستان هم التماس دعا دارم .

پروانه

آمده بالین بابا گوهرِ درّدانه‌ای

بر سر و سینه زند در کنج غربت خانه‌ای

سوخته بال و پرش از غم ولیکن ناتوان

دور شمعِ عسگری پر می‌زند پروانه‌ای

 

داغ

وای که وقتِ شررم آمده

چه بر سرت ای پدرم آمده

سرت به دامنِ غمم نشسته

داغِ رقیه نظرم آمده

 

شیعه

ای یازدهم امام شیعه

ای مفتخر از تو نامِ شیعه

بر سامره و حریمِ پاکت

بر مهدی تو سلامِ شیعه

 

 

بیان

در فصل شهادتت خزانم

گفتن ز غمت نمی‌توانم

آهنگ غریبی تو مولا

آتش شده پای استخوانم

تنها نه به اشک اکتفایی

از دیده سرشک خون روانم

تو ابن غریب، ابا الغریبی

از داغ تو نیمه گشته جانم

در خانه‌ و خانه همچو زندان

مظلوم‌‌ترین تو را بخوانم

آزاد شده ز جورِ دشمن

با زهر جفا، غمت بدانم

فرزند تو هم غریب چون توست

ای سوخته بینِ آشیانم

این ناله که مانده بین سینه

باشد به فدایت ای بیانم

 

عهد

می‌خوام امشب دلم و رها کنم

دل و همراهِ کبوترا کنم

اون و با غصه‌ها آشنا کنم

دلم و عازم سامرا کنم

به سرم زده هوای دیگری

تا بشم زائرِ کوی عسگری

*  *  *

خدا امشب شبِ ماتمِ همه است

شبِ نجوا و دعا و زمزمه است

مهدی صاحب زمان یتیم می‌شه

شب غصه‌‌های عشقِ فاطمه است

می‌خوام امشب با دلم عهدی کنم

با سرشکم کمکِ مهدی کنم

*  *  *

بگم آقاجون غریبی می‌دونم

امشب و دل بی شکیبی می‌دونم

گریه‌ دردِ تو رو درمون می‌کنه

تو که بر دردا طبیبی می‌دونم

خدا امشب عقده‌م و وا می‌کنم

یاریِ یوسفِ زهرا می‌کنم

*  *  *

 

قاب

ای که چون شمع به پیشِ نظرم آب شدی

ای پدر جان تو بگو بهرِ چه بی تاب شدی

مگر از دستِ عدو زهرِ جفا نوشیدی

در میانِ شبِ ماتم زده مهتاب شدی

ای که از سوز عطش در برِ من می‌سوزی

گشتی خاموش مگر تشنه تو سیراب شدی

بسکه پیچیده‌ای از درد در این حجره‌ی سرد

روی دستِ پسرت ای پدرم خواب شدی

دیدم آن لحظه ز من روی چو برگرداندی

خون به لب داشتی و مَحرَمِ خوناب شدی

ای خداوند، قسم بر تو یتیمی سخت است

عاقبت نام من از چوبِ غمش قاب شدی

پدرم مهدیِ گریانِ تو تنها و غریب

در جهان ماند ولی گوهرِِ کمیّاب شدی

 

یتیم

نشسته در کنارِ من، گل زیبای شیدایی

به طفلی با نواهای یتیمی گرمِ غوغایی

ز زهری خورده‌ام سیلی، که رخسارم شده نیلی

ببین چون مادرم زهرا، شده رویم تماشایی

به سنّ‌ کودکی گشتی تو شاهد ظلمِ دشمن را

غریبیِ تو در یادم، که بعد از من تو تنهایی

روی از دیده‌‌ی مردم، به غیبت می‌کنی منزل

تو رمزِ چارده نوری، تو مهدی مرحمِ مایی

همین مردم که زهرِ کین به کامِ خسته‌ام کردند

زمانی ذکرشان گردد، چرا مهدی نمی‌آیی

به فصلِ انتظارِ تو اسیرِ خاک می‌گردند

خیالِ عاشقان تو، شود معراجِ رویایی

قیامت می‌کند هرجا، قیامت ای عزادارم

ز عشق و شور می‌سازی جهانی غرقِ زیبایی

مسیرِ ذوالفقار تو مدینه، کربلا تا شام

تویی که وارث خونِ حسین و حقِ زهرایی

 

                                             ذکر                                              

نوحه گر

مهدی صاحب الزمان بهر بابا نوحه گر شد

یوسف زهرا ببین غرق ماتم خونجگر شد

گلشنِ زهرا خزان

اشکِ مهدی شد روان

یا امام عسگری(3)

سوزد از زهرِ جفا پیکرِ او وامصیبت

مهدیش گریه کنان در برِ او وامصیبت

سامرا ماتمسراست

قلبِ مهدی در عزاست

یا امام عسگری(3)

کشته شد نورِ دلِ آل خاتم تسلیت باد

شد اباصالح یتیم اهلِ عالم تسلیت باد

شد عزای دیگری

از فراق عسگری

یا امام عسگری(3)

 

محزون

سامرا شد بیت الاحزان

چشم زهرا گشته گریان

گوید ای نورِ دو دیده

ای حسن جانم حسن جان

یا ابا المظلوم (3)

آمده مهدیِ دل خون

با دلی غمگین و محزون

از وداعِ آخرینش

عرشیان گردیده مجنون

یا ابا المظلوم (3)

وقتِ هجرانِ حسن شد

کودکش غرقِ مَحَن شد

شیعه چون صاحب زمانم

رخت ماتم را به تن شد

یا ابا المظلوم (3)

چهارشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 16:30

مرثیه امام مجتبی (ع)

مهرت به کائنات برابر نمی شود

داغی ز ماتم تو فزونتر نمی شود

از داغ جانگداز تو ای گوهر وجود

سنگ است هر دلی که مکدر نمی شود

ظلمی که بر تو رفت ز بیداد اهل ظلم

بر صفحه خیال مصور نمی شود

تنها جنازه تو شد آماج تیر کین

یک ره شد این جنایت و دیگر نمی شود

بی بهره از فروغ ولایت تو یا حسن

مشمول این حدیث پیمبر نمی شود

فرمود دیده­ای که کند گریه بر حسن

آن دیده کور وارد محشر نمی شود

دارم امید بوسه قبر تو در بقیع

اما چه می­توان که میسر نمی­شود

با این ستم که بر تو و بر مدفنت رسید

ویران چرا بنای ستمگر نمی­شود

آن را چه دوستی است «موید » که دیده اش

از خون دل ز داغ حسن­ تر نمی­شود

چهارشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 16:29

نوحه سینه زنی امام حسن (ع)

من امام مجتبى ریحانه پیغمبرم
     از چراغ انجمن در انجمن تنها ترم
من غریب خانه ام     در وطن بی گانه ام
    واشهیدا واحسن

درسنین کودکی زهرا برایم گریه کرد
     از غریبی ماهی دریا برایم گریه کرد
تاقیامت تربتم         شد گواه غربتم
    واشهیدا واحسن

بود خالی جای بابایم امیر المؤمنین     
    پیش چشمم مادرم در کوچه شد نقش زمین
پاره شد آنجا دلم     گشته ثانی قاتلم
    واشهیدا واحسن

طعنه و زخم زبان و زهر بی تابم نکرد
     قصه ای مانند داغ فاطمة آبم نکرد
می رود روح ازتنم     بامغیره دیدنم
    واشهیدا واحسن

من که عمری عزت اسلام ودینم گفته اند
     دشمنانم یا مذل المؤمنینم گفته اند
شد غذا خون دلم     گشته یارم قاتلم
    واشهیدا واحسن

از غم بی یاریم خون بر دل یاران شده
    جسم از گل بهترم باتیری گلباران شده
تا قیامت صبر من     شد عیان ازقبر من
    واشهیدا واحسن

دوشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 23:32

شعر مصیبت امام حسن (ع)

آرزوی زینبه با هزار غم و محن

که تو روز تشییع بشه بدن امام حسن

ای خدا تو مدینه غصه بی اندازه شد

بین اشک و آه بدن تشییع جنازه شد

عده ای مغیره خو تا که از راه اومدند

به جا آوردن گل، بدن رو با تیر زدن

از کفن خون می چکید قاسمش نگاه  می کرد

با چشمای پر ز خون عمو رو نگاه می کرد

جای شکرش باقیه زینب علی ندید

همه ماجرا رو گوشه خونه شنید

اما توی کربلا هر چی که شنیده بود

دید میون قتلگاه هر چی که ندیده بود

یکی با خنجر کین یکی شمشیر می زنه

یکی با نیزه و سنگ یکی با تیر می زنه

دوشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 23:31

شعر مدح امام حسن مجتبی (ع)

ای تو با قلبم صمیمی یا حسن

تو کریم بن کریمی یا حسن

داری از زهرا نشان یا مجتبی

مهربانی دل رحیمی یا حسن

صاحب رزقی  و جودت بی کران

ریزه خوار سفره ات هر انس و جان

آن قدر بخشنده ای محبوب من

بر سر خوان تو حاتم میهمان

از می کوثر چو آبم می دهی

بر خم زلفت چو تابم می دهی

آن قدر خوبی که هر چه بد کنم

با کریمی تو جوابم می دهی

تا خدا پرداخت جسم و جان وتن

پر نمودم از غم و رنج و محن

روی قلبم از ازل حک کرد او

هست این مخلوق مجنون الحسن

بی کس شهر پیمبر یا حسن

غربت تو همچو حیدر یا حسن

من چه گویم شرح دردت ای غریب

ای عصای دست مادر یا حسن

گریه کردن کار هر روز و شبت

آمده از گریه ها جان بر لبت

من نمی گویم که در کوچه چه شد

آن قدر گویم کمان شد زینبت

در میان کوچه دشمن راه بست

حرمت صدیقه زهرا شکست

آن قدر بر جسم و جانش لطمه زد

بی تأمل مادرت از پا نشست

خیره مانده چشم هایت سوی در

داغ آن کوچه هنوزت بر جگر

تا زمانی که به دنیا زیستی

دیگر از آن کوچه ننمودی گذر

چهارشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 00:16

سنگ زیر پای تو لعل بدخشان می شود (یا علی ابن موسی)

سنگ زیر پای تو لعل بدخشان می شود

خار ، با فیض نگاهت سرو بستان می شود

گر نسیمی از کویت وزد سوی جحیم

دود آن عود و شرارش برگ ریحان می شود

زخم بی داروی جان و درد بی درمان دل

هر دو باخاک سر کوی تو درمان می شود

غم ندارم گر مرا در آتش دوزخ برند

چون برم نام تو را آتش گلستان می شود

مردگان روح را احیاگر جان می کند

هر که جسمش دفن در خاک خراسان می شود

گو اجل جان مرا گیرد ز کافر سخت تر

چون نگاهم بر تو افتد مرگ ، آسان می شود

در مفام رافتت این بس که نام چون تویی

روز و شب ذکر من آلوده دامان می شود

در بیابانی که لطفت ضامن آهو شود

گر گذار گرگ افتد گرگ چوپان می شود

گردش چشم تو را نازم که با ایمای آن

نقش شیر پرده  ناگه شیر غران می شود

ناز بر فردوس آرد فخر بر رضوان کند

هر که یک شب در خراسان تو مهمان می شود

هر که چشمش اوفتد بر گنبد زرین تو

گاه ، مجنون گاه ، خندان گاه ، گریان می شود

گر به قعر نار ، شیطان بر تو گردد ملتجی

وادی دوزخ به چشمش باغ رضوان می شود

غرفه هایت همچو روی حور گل انداخته

بس که روز و شب ضریحت بوسه باران می شود

هر که با اخلاص گوید در حریمت یک سلام

اجر آن بالاتر از  یک ختم قرآن می شود

مور اگر یک دانه با لطف تو گیرد در دهن

بی نیاز از خرمن زلف سلیمان می شود

در کنار حوض صحن تو که رشک کوثر است

زنگی ار صورت بشوید ماه کنعان می شود

پور موشایی و در طور تو هر کس لب گشود

همکلام ذات حق ، چون پور عمران می شود

سائل کوی تو گر خواهد به دست قدرتش

خاک ، مشک و سنگ ، لعل و ریگ ، مرجان می شود

در هوای جرعه ای از جام سقا خانه ات

خضر اگر در کوثر افتد باز عطشان می شود

خاک اگر شد خاک کویت مرهم زخم دل است

آب اگر شد آب جویت آب حیوان می شود

هر که شد زوار تو در طوس ای روی خدا

زائر ذات خدای حی سبحان می شود

آستان قدس تو دارالشفای عالم است

درد این جا بی دوا و نسخه درمان می شود

هر که از مهمان سرایت لقمه ای گیرد به دست

مهر در دستش کم از یک قرصه نان می شود

وانکه خوابش می برد در پشت دیوارت شبی

ماه در بزمش کم از شمع فروزان می شود

هر که را تابید بر سر آفتاب صحن تو

گر رود در سایه طوبی پشیمان می شود

بی تو صبح عید سال نو اگر آید مرا

صبح عید وسال نو شام غریبان می شود

با تو گر شام عزای دوستان باشد مرا

خوب تر از ظهر روز عید قربان می شود

در صف محشر پریشانی نبیند لحظه ای

هر که با یاد غمت این جا پریشان می شود

تا ابد زین میهمان داری که مامون از تو کرد

شرمگین از مادرت زهرا خراسان می شود

با تمام زشتی و آلودگی در سوگ تو

قطره های اشک (میثم) بحر غفران می شود

شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 03:21

سلام

در شگفتم که سلام آغاز هر دیدار است ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز دیدار است.

دکتر علی شریعتی

شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 03:19

اسراف محبت

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

 ( دکتر علی شریعتی)

پنج‌شنبه 2 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 15:04

یا جواد الائمه

فغان و درد که خیر العباد را کشتند

رضا بیا که عزیزت جواد را کشتند

زمین به لرزه فتاده است و آسمان تاریک

مگر قیامت عظمای حق شده نزدیک

به کنج حجره امام غریب می نالید

ز سوزش جگر خود عجیب می نالید

دوباره کارگر افتاده زهر بر جگری

به سرنوشت پدر ببین دچار شد پسری

جفای همسر و نامردی زمانه نگر

غریب ماندن مردی میان خانه نگر

کسی که زهر به جانش نشسته عطشان است

که زهر سختتر از زخم تیغ عریان است

برای رفع عطش آب او طلب می کرد

ولی چه سود طلب از قوم بی ادب می کرد

که دیده بهر تماشای درد صف بزنند

کنار بستر مردی غریب کف بزنند

چو زهر بند ز بند تنش جدا می کرد

عزیز فاطمه تنها رضا رضا می کرد

ز تشنگی پدر خویش را صدا می کرد

گمان کنم که دلش یاد کربلا می کرد

چو جان سپرد غریبانه دور از اقوام

نهاد دشمن نامرد او تنش بر بام

به روی بام تو ای آفتاب متاب

به روی پیکر این دل کباب،متاب

بیا و غربت این مرد خسته را حس کن

کسوف کن شرر شعله افکنی بس کن

کبوتران همه باید ز تو گلایه کنند

روا بود که بر این جسم خسته سایه کنند

 

چهارشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 23:50

شعر اربعین سالار شهیدان

من و داغ غمی سنگین چهل روز

چه ها بر من گذشته این چهل روز

چهل روز است هجران من و تو

که هر روزش مرا چندین چهل روز

مرا جز ضربه های تازیانه

نداده هیچ کس تسکین چهل روز

اسارت ، طعن دشمن ، تهمت دوست

نصیب عترت یاسین چهل روز

در این غم خوب می دانی که باید

چه رنجی برده باشم این چهل روز

تو و رأسی پر از خاکستر و زخم

من و پیشانی خونین چهل روز

من و بغضی چهل ساله که بی تو

شکسته در گلویم این چهل روز

1 2 >>