X
تبلیغات
رایتل

آموزش مداحی - جلسه مذهبی فرهنگی انصار الرضا (ع) مشهد مقدس

اشعار مداحی- آموزش مداحی و مباحث فرهنگی سیاسی و اجتماعی

پنج‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 05:22

اشعار ولادت با سعادت امام محمد باقر(ع)

مداحی های ولادت امام محمدباقر(ع) برگرفته از وبلاگ حسن فطرس

قطعه و مفرد


اشکِ چشمانِ تو از چیست که چون ابر بهار
گوییا قصه‌ی ناخوانده خوددت می‌دانی

جفا
همسفر می‌شوی ای غنچه‌ی من، همنفسم
همره جد و پدر جور و جفا می‌بینی

سرباز
چشم وا کردی در آغوش پر از مهرِ حسین
یعنی از روزِ توّلد دان که سربازِ توأم

 

رباعی و دوبیتی


همنام
میلاد که باشد این چنین پر آه است
گویا که ز داغِ کربلا آگاه است
او کیست شکافنده‌ی علمِ عالم
همنام محمد بن عبدالله است

عاشورایی
با آمدنش بهار شد شیدایی
در سینه‌ی انتظار شد غوغایی
از گلشن زین العابدین می‌آید
بر اهلِ جهان کودکی عاشورایی

فرمانده
شکر است که یاورِ رقیه آمد
فرزندِ برادرِ رقیه آمد
او همسفر کرب و بلا تا شام است
فرمانده‌ی لشکرِ رقیه آمد

جرعه
دل جرعه بنوش از قدح و جام محمّد
دیگر شده مرهم همه آلام محمّد
بشکفته گلِ پنجم گلخانه‌ی معشوق
او کیست؟ لقب باقر و همنام محمّد

 

اشعار عروضی


شوق
قلبِ خود را کرده‌ام نیمی و اشکم جاری است
نیمِ آن شاد است و نیمی غرق آه و زاری است
یک طرف از کربلا دارای زخمِ کاری است
قسمتی از شوق این گل، محوِ در دلداری است
این چنین حال و هوایی در وجودم نادر است
عاشقان میلادِ زیبای امامِ باقر است
* * *
شد طوافِ عرشیان مستانه بر گِردِ سرش
گشته زین العابدین مدهوش بوی عنبرش
هر دمی دلخون نماید با دو چشمانِ ترش
فاطمه بنتِ امام مجتبی را مادرش
یعنی ای مادر بدان من نینوایی می‌شوم
عاقبت من کودکی کرب و بلایی می‌شوم
* * *
در میانِ کودکان من هم پریشان می‌شوم
چون رقیه چون سرکینه دیده گریان می‌شوم
شاهدِ سوزِ عطش بر کامِ عطشان می‌شوم
راهیِ شامِ بلا، شامِ غریبان می‌شوم
روز اوّل از قیامِ کربلا من آگهم
وارثِ جدِ غریبم حضرتِ ثاراللهم

وارث
فرشته‌ها ز عرش حق آمده‌اند بر زمین
دسته گلی داده خدا به دستِ زین العابدین
لاله و یاس و یاسمن، گلِ شقایق و چمن
برای دیدنِ رخش، چشمِ همه کرده کمین
گاه همه به زاری و گاه همه به شادی‌اند
گریه به خنده زد گره، خنده به گریه شد عجین
این که به آسمانِ دل در شبِ تیره روشن است
ماه امام باقر است، ماهِ امامِ پنجمین
شد پدرش پورِ حسین، مادر او دختِ حسن
حاصلِ زوج علوی، فخرِ وجود نازنین
بیند اگر به کودگی رنج و مصیبت فزون
وارثِ کربلاست این دشمنِ ظلمِ ظالمین
پای بنه به کوی او از سرِ عشق و معرفت
ذکرِ توسلش شده، مرهمِ زخمِ مؤمنین

جرعه
امشب از هر سو دلم پر می‌کشد
جرعه جرعه جام می‌ سر می‌کشد
امشب این دل را چراغان کرده‌ام
عشق را در سینه مهمان کرده‌ام
جام‌ها را ارغوانی می‌کنم
پیرم اما نوجوانی می‌کنم
هیئتی در سینه بر پا کرده‌ام
نقل و اسپندی مهیا کرده‌ام
پرده‌های شادیِ سبز و سپید
یک به رنگ عشق و یک رنگ امید
امشب آنچه خواسته جانان کنم
پرده‌ها را بر دل آویزان کنم
روی هر یک نام دلبر حک کنم
این دلم را بینِ دل‌ها تک کنم
می‌کنم دعوت همه رگ‌های خود
جمع اعضایم ز سر تا پای خود
عقل و چشم و گوش و لب در انتظار
تا که آید عشقم از شهرِ بهار
لحظه‌ای روشن شد از سبزی نور
گشت این مهمانی‌ام غرقِ سرور
پرده‌ی سینه دمی آمد کنار
گفت عقلم، عاشقان! آمد نگار
گر چه دل بر رنگ سرخی مبتلاست
رنگ دل تعویض شد اکنون طلاست
سینه‌ام شد هیئتی دیوانه وار
ای خدا آمد نگاری تکسوار
قد او عالم کند یک دم اسیر
چشم او بر دشمنان باشد چو تیر
با نگاهش نور بر هر سو زند
با لبانش دم ز الا هو زند
برق دندان‌های او درّ صدف
بهر دیدارش خلائق صف به صف
زلف او با باد غوغا می‌کند
خنده‌اش صدها گره وا می‌کند
کاش می‌شد نوکرِ او می‌شدم
زائر آن چشم و ابرو می‌شدم
کاش می‌شد جیره‌ خوارش بودمی
لحظه‌ای را در کنارش بودمی
کاش می‌شد یک نگاهم می‌نمود
در برش یک دم پناهم می‌نمود
او که بر دل دلبر و تاجِ سر است
پاره‌‌ی قلب بتول و حیدر است
کیست او جز حضرتِ سلطانِ دل
حضرت باقر که شد مهمانِ دل

والانسب
امشب قسمی خورده‌ام ای سینه که باید
دیده به جهان بندم در ذکر نشینم
بی وقفه کنم زمزمه تا جان به سر آید
آن وقت ز خاکِ قدمش بوسه بچینم
آنقدر بگویم ز لبم ذکر که شاید
تا حضرت والا نسب عشق ببینم
* * *
امشب به خودم گفته‌ام ای رند خرابات
برخیز مهیا شو و زن نعره‌ به هر سو
رو کن به همان منشاء پر نورِ عبادات
از او تو مدد گیر به ذکرِ حق و یا هو
یا حضرت سجاد تو ای قبله‌ی حاجات
چشمت شده روشن ز رخ نوگل خوش رو
* * *
این گوهر غلطان که به دریای تو افتاد
از پرتوی علمش همگان درس بگیرند
آن شهد که از هر سخنش جان به همه داد
بین لشکر اندیشه ز او مستند و اسیرند
هر یک صنمی پیش رخش خاک دهد باد
پیش قدمش گو که همه سخت بمیرند
* * *
این است بهشتی گوهر و شمس فروزان
با علم کند کاخ ستم را همه معدوم
هر جا که بُوَد حامی دین حامی قرآن
وین هست همان حجت و آن حضرت معصوم
او کیست که شد کرب و بلا واله و عطشان
ای سینه بگو باقر و پنجم گلِ مظلوم

 

اشعار نو


در حال آماده سازی ...
 

ذکر و سرود


اختر
پنجمین اخترِ عصمت، وارثِ صبری و حلمی
باقرِ آلِ رسولی، تو شکافنده‌ی علمی
گلرخان پیش رخت می‌میرمند
عالمان از مدد می‌گیرند
مددی ـ مولا امامِ باقر
مددی ـ مولا امامِ باقر (3)
گلی از تبارِ عشقی، به دو هستی نورِ عینی
تو حدیثی از بهاری، تو سلاله‌ی حسینی
آمدی گل به جهان افشاندی
کربلا را به همه فهماندی
مددی ـ مولا امامِ باقر
مددی ـ مولا امامِ باقر (3)
ای به دیده دیده‌ای تو، معنیِ قرآن ناطق
مکتبت زمینه‌سازِ، مکتبِ جعفر صادق
از ازل عبد و مطیعت شیعه
عاشقِ خاک بقیعت شیعه
مددی ـ مولا امامِ باقر
مددی ـ مولا امامِ باقر (3)

مسافر
بر روی دل نوشتم
با کِلکِ سرنوشتم
هستی تو در سرشتم
درّ گران و نادر
جانم امام باقر
جانم امام باقر(4)
از علم تو بگویم
عشق تو را بجویم
کوی تو آرزویم
گردیده سینه طایر
جانم امام باقر
جانم امام باقر(4)
ای آشنای دل‌ها
حال و هوای دل‌ها
دارد نوای دل‌ها
بر کربلا مسافر
جانم امام باقر
جانم امام باقر(4)

مدینه‌ی دل
ماه زیبای رجب به سینه تابیده
شروعِ عاشقی  و بهارِ امیده
تو مدینه‌ی دلم یه خونه‌ی نوره
بین اون خونه یه یارِ مثلِ خورشیده
منکه امشب مثلِ طائرم خدا
برا اعتکاف که حاضرم خدا
در پناه عشقِ باقرم خدا
یـــــــا  ـ مولانا مولانا ـ امام باقر(3)
مادرش که ثمرِ باغِ حسن باشه
گرمِ دیدارِ رخِ گلِ چمن باشه
پدرش پور حسینی، حضرت سجاد
ناظر چشمای آهوی ختن باشه
این که چشماش یه جهان حقایقه
سبب عاشقی و علایقه
حاصل صنوبر و شقایقه
یـــــــا  ـ مولانا مولانا ـ امام باقر(3)
گرمی ماهِ رجب بی‌عشقِ اون سرده
دلِ بی محبّت آقا پر از درده
اون شکافنده‌ی هر چی علم تو دنیاست
علم عالم پیش اون قدش رو خم کرده
هر کی تو سینه‌ی اون ارادته
تو دلش هر روز و شب یه حاجته
خدا شاگردی اون سعادته
یـــــــا  ـ مولانا مولانا ـ امام باقر(3)

 

شور و بحر طویل


مولا بن علی (3)
عاشقا به عشق تو همه به شادی اومدند
شنیدند به حکم تو سکه‌ی اسلامی زدند
یکی فرمان بده تا من و به کویت ببرند
تا به نامت آقاجون سکه دل رو بزنند
این دل بی‌ارزش و اگر که یه نگاه کنی
می‌تونی مثال سکه‌‌ها دل و طلا کنی
* * *
جدّ تو حسین و عباسِ علی عموی توست
به لب امام سجاد گلِ گفتگوی توست
* * *
قربون محبّتت مزدی به نوکرات بده
ما رو با عشق خودت بِکُش ولی برات بده
عیدی همه باشه حکم و جواز بقیع
پشت اون پنجره‌ها راز و نیاز بقیعت
 
مولا مدد ـ مولا مدد ـ مولا مدد ـ مولا مدد (2)
علمم کم است، حلمم کم است، جانم پر از درد و غم است
علمم بده، حلمم بده، یاری برایم مرهم است
حاشا کنم، غوغا کنم، در راه دین بی‌دانشم
من از عدو، از جورِ او، محنّت فراوان می‌کشم
با یک سخن، با یک محن، خود غرقِ این دنیا کنم
دل می‌رود، جان می‌دود، او را کجا پیدا کنم؟
شکر خدا، لطف شما، علم الائمه شاملم
مولا مدد، کن بی عدد، تا معرفت یابد دلم

آقام امام باقر(2)
ذکر امامِ باقر
هزار تا رمز و رازه
تو خاطرت بمونه
که تو بقیع نیازه
* * *
امشب دلِ خرابم
به عشق اون هوایی
هم زائر مدینه‌ات
هم شده کربلایی
* * *
قیامت قد تو
عالمی کرده دلشاد
نام قشنگ و زیباش
کرده محمد و یاد
* * *
لب از حدیثِ نامش
خسته و سیر نمی‌شه
دل که جوونِ اون شد
تو دنیا پیر نمی‌شه

سه‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 23:38

تشکیل اولین کلاس آموزش مداحی آنلاین

با سلام

امروز بعد از ظهر اولین کلاس آنلاین آموزش مداحی برگزار شد و ان شا الله امیدوارم که این کلاسها بتوانند هر هفته به طور منظم تشکیل بشن و برادران دینی عزیز بتونن از این کلاسها بهره کافی رو ببرند .

کلاس امروز که حدود یک ساعت به طول انجامید بیشتر به تست صدا و تعیین سطح یکی از مادحین اهل بیت بود که امیدوارم در روزهای بعد بتونیم تعداد بیشتری شرکت کننده را در این کلاسها داشته باشیم.

عزیزانی که تمایل به ثبت نام در کلاسهای آنلاین آموزش مداحی دارند مطالب لینک زیر را مطالعه نمایند.

فرم ثبت نام در کلاسهای آموزش مداحی 

از همه خواهران و برادران دینی التماس دعا دارم.

دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 01:01

شعر مداحی حضرت ابوالفضل العباس

عباس یعنی عشق و ایثار و شهامت

 یعنی نمود بارزی از استقامت

عباس یعنی زندیگ تا بی نهایت

 از ابتدای آفرینش تا هدایت

عباس یعنی مرگ را باور نکردن

یک لطظه در ناباوری‌ها سر نکردن

یعنی روج عشق تا آ نسوی ادراک

یعنی گذشتن از لب دیا عطشناک

یعنی که خون جوش جنونی تازه دارد

عشق آتشی در سینه بی اندازه دارد

یعنی به انگشت جنون دل را کشیدن

جان دادن و مهر برادر را خزیدن

یعنی تمام عاشقی پا در رکاب است

 در سینه سالار مردان انقلاب است

یعنی علی پا در رکاب جنگ دارد

 حیدر به قتل مشرکین آهنگ دارد

تیغ علی در دست عباس است اینجا

مه، محو چشم مست عباس است اینجا

چشمی که از مستی غزل‌پرداز خم شد

دستی که در پیکار عشق و عقل گم شد

چشمی که خونین گشت و خون را آبرو داد

  دستی که افتاد و جنون را آبرود داد

چشمی که تفسیر تمام آیه ها شد

دستی که در راه خدا از تن جدا شد

چشمی که چشم انداز دریای بلا گشت

دستی که دستاورد دشت کربلا گشت

آه ای خدای عشق معنا کن جنون را

 تفسیر کن در دیده ها دریای خون را

واکن زپای بغض زنجیر تغافل

تا در میان سینه ها آتش کُند گُل

آخر تمام واژه ها گنگند اینجا

 هرگز نشاید قطره را تفسیر دریا

آنان که در مدح تو مروارید سفتند

جر قطره ای از بحر بی پایان نگفتند

اینجا زبان واژه می گیرد زحیرت

می‌سوزد از شرم تو سر تا پای غیرت

مردانگی بر پای تو سر می سپارد

مردی اگر دارد نشانی از تو دارد

از توست گر روح فتوت سر فرازست

گر بیرق مردانگی در اهتزاز است

از هرم لبهای تو آب آتش گرفته

از شرم جان آفتاب آتش گرفته

تو مظهر مهر و وفایی و رشادت

تو ساقی عشقی و سقای شهاد

 تو پورحیدر تو سپهدار حسینی

حقا که تو تنها تو سردار حسینی

تنها تو میدانی حریم عشق آن روز

از تشنگی می سوخت چون مهر جانسوز

تنها تو فهمیدی صدای تشنگی را

بر آب دیدی جای پای تشنگی را

تو آبروی آب را بازی گرفتی

لب تشنه خود راه سرافرازی گرفتی

تو یادگار حیدر کرار بودی

تو عشق را تا آخرین دم یار بودی

دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 00:59

اشعار مذهبی ماه محرم و صفر

بگذار، خون چشم تو، به اشک خود بشویم

که مگر شود میسر، نگهی کنی به سویم

بگذار، تا توقف بکنند نیزه داران

که دمی بیاد طاها، گل روی تو ببویم

بگذار، تا ببوسم ز رخت بجای زهرا

که درین سفر، برادر، همه جا بیاد اویم

بگذار، تا گلویت، ز سرشک خود کنم تر

که فشار غصه دیگر، شده عقده در گلویم

بخدا قسم که زینب، نکند هنوز باور

که تنت به کربلا و، سر توست روبرویم

لحظات وصل، ترسم، ز کفم رود حسینم

ز گزارشات هجران، تو بگوی و، من بگویم

خبر از تنور خولی، دهد این غبار رویت

تو بریز اشک و منهم، تو بشوی و من بشویم

چه کنم درین بیابان، اثر از رقیه ام نیست

تو بگرد و، من بگردم، تو بجوی و، من بجویم

چو نشانة مودت بود اشک من (حسانا)

به خدا همین مرا بس، به دو عالم آبرویم

نام شاعر:حبیب چایچیان
*****************************************************************

شام یعنی ...

شام یعنی انتهای خستگی

شهر آزار خدای خستگی

شام یعنی گوشه ویرانه‌ها

مدفن شمع و گل و پروانه‌ها

شام تسکین دل شیطان بود

زینت سر نیزه‌اش قرآن بود

شام یعنی وادی دشنامها

سنگ باران سری از بامها

سنگ در دستان نامردان شام

بوسه می‌زد بر سر زخم امام

شام تفسیر نگاهی مضطراست

شهر داغ لاله‌های حیدر است

شام هم مانند کوفه بی‌وفاست

صفحه‌ای از دفتر کرب و بلاست

بی‌وفایی‌ مانده از این طایفه

شام دارد مردم بی‌عاطفه

شام یعنی محملی از داغ و درد

موسم پژمردن گلهای زرد

پای محمل رقص و کف آزاد شد

کوچه‌هایش هلهله‌آباد شد

شام شهر بازی چوب و لب است

نیشتر بر زخم بغض زینب است

بر دل زهرائیان آتش زدند

هرکه را می‌سوخت از آهش زدند

یک زن شامی چو دید اشک رباب

اشک او را داد با خنده جواب

در میان ازدحامی از نگاه

می‌کشید از دل عقیله آه آه

اشک شد آنجا نقاب روی او

شد پریشان قلب او چون موی او

یک نفر شرمی نکرد از معجرش

ریخت خاکستر یهودی بر سرش

نام شاعر:علی ناظمی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


بی گل رویت

ی گل رویت پدر از زندگی دل برگرفتم

 دست شستم از دو عالم چون ترا دربر گرفتم

یاد داری قتلگه نشناختم جسم شریفت

 خم شدم بابا نشانت را ز انگشتر گرفتم

هر چه کردم جستجو انگشت انگشتر ندیدم

 پس سراغ حضرتت از عمّه مضطر گرفتم

در مقام قرب بودم مات جسم چاک چاکت

 تا برای شیعیان پیغام زان حنجر گرفتم

سوختم آتش گرفتم چون شنیدم ناله تو

ز  اولین پیغام تو دستور تا آخر گرفتم

داشتم میمردم از غم در کنار کشته تو

 لب بر آن خنجر نهادم زندگی از سر گرفتم

بر تن آزردة من بوسه میزد تازیانه

 من برای توشة ره بوسه زان پیرک گرفتم

بسکه سیلی زد عدو در راه وصلت بررخ من

 صورتم نیلی شده سنّت ز نیلوفر گرفتم

خواهر کوچکترم چون دید رأست در خرابه

 داد جان  در پیش رویم من غمی دیگر گرفتم

خوش بحال او که جان را کرد قربان سرتو

  من گر آنجانم که ماندم قبر تو در بر گرفتم

این من و این جان ناقابل فدای خاک کویت

تا نپنداری که جز تو مونس دیگر گرفتم

مجلس نامحرمان دیدی مرا بازوی بسته

 آستین را پیش رویم همچنان معجر گرفتم

خوب میخواندی تو قرآن ای فدای اشک چشمت

 تا میان طشت زر بودی تو من آذر گرفتم

ای پدر بعد از تو من دیگر نخواهم زندگی

مرگ رازین زندگانی ای پدر خوشتر گرفتم

لا ادری

****************************************************************

راس حسین را بریده ای

اندر سریر ناز تو خوش آرمیدةای

 شادی از آنکه رأس حسین را بریدةای

مسرور و شاد وخرم و خندان بروی تخت

 بنشین کنون که خوب بمطلب رسیدةای

جادادةای به پرده زنان خود ای لعین

 خرّم دلی که پردة ایمان دریدةی

من ایستاده بر سر پا و کسی نگفت

 بنشین که روی خار مغیلان دویدةای

گه بر فروش حکم کنی گه به قتل ما

 ظالم مگر تو آل علی را خریدةای

با عترت نبی ز چه بنمودة ای ستم

 با اینکه زو سفارش ما را شنیدةای

زینب کجا و تاب اسیری و این ستم

 باشد روا بیک زن ماتم رسیدةای

شادی ز دیدن رخ اکبر ولی خوشست

 بینی دمیکه سبزة از نو دمیدةای

جودی اگر که روز تو زینغم نگشته شب

چون صبح سینه از چه بناخن دریدةای

جودی خراسانی
***************************************
جهان تنگ است ....
رادر بی تو در چشمم جهان تنگست مینالم

 فلک را بی سبب با من سر جنگست مینالم

بصید آشیان گم کرده مرغ بی پر و بالی

 زهر سو دامن قومی پر از سنگست مینالم

نه زنجیر جفا در گردنم تنگ است از آن گویم

 که عنقا را زطوق آهنین ننگست مینالم

بنالد بلبل از هجران گل اما من از وحشت

 هنوزم دامن وصل تو در چنگست مینالم

بجانان درد دل ناگفته ماند ای اشگ امدادی

 که دل در اضطراب از نالة زنگست مینالم

برادر مرده را با ناله دمسازی کنند اما

 سلامت باد من نای و دف و چنگست مینالم

بیابان دور مقصد ناپدید و رهزنان در پی

جهان تاریک و ره پر سنگ و پا لنگست مینالم

نیر تبریزی

*******************************************

پسرم علی جان ...

نه به دیده نور و نه به تن توانم

بنشینم خون جگر فشانم

شده پاره پاره بدن جوانم

 به کجا بگردم گل خود بجویم

که ز خون فرقش رخ خود بشویم

بنشینم و یا ولدی بگویم

 گل من فدا شد به ره خدا شد

لب تشنه از من پسرم جدا شد

 پسر شهیدم ، ثمر امیدم

به خدا شکستم ، به خدا خمیدم

که به لجه ی خون بدن تو دیدم

 تو ستاره بودی شب ظلمتم را

تو ز دل زدودی همه غربتم را

تو ز کف ربودی همه کربتم را

 بنگر چه آمد به سرم علی جان

ز غم تو خون شد جگرم علی جان

پسرم علی جان پسرم علی جان

**********************************************

خدا حافظ ای ....

خداحافظ ای سرزمین کربلا

خداحافظ ای نینوا و دشت کربلا

خداحافظ ای خیمه گاه قتله گاه

خداحافظ ای همدم اشک و آه

خداحافظ ای شمع افروخته

خداحافظ ای خیمه سوخته

خداحافظ یاسمن نسترن

خداحافظ ای کودکان حسن

خداحافظ ای یاس ام البنین

خداحافظ ای مشک روی زمین

خداحافظ ای یار گل پوش من

که مانده صدای تو درگوش من

تو خورشیدی و زیر این آفتاب

دلت پاره پاره ز فقدان آب

سرت بر سر نی گواه من است

گواه همه سوز و آه من است

اگر چه من از پیش تو میروم

به دنبال این سر به پا میروم

دلم در کنار تو جا مانده است

برای تو از فاطمه خوانده است

***************************************

تشنه را از روی ....

تشنه را از روی ناقه آب دادن مشکل است

روی اشک دلبر خود پا نهادن مشکل است

با طنین باز تر قرآن بخوان قاری من

با صدای سنگ قرآن گوش دادن مشکل است

شوق دیدار رخ خواهر تو در سر داشتی

ور نه روی نیزه با سر ایستادن مشکل است

یوسفعلی یوسفی (حاج منصور ارضی)

****************************************************

مردم که روی ماه تو بر هم نشان دهند

چون خیر مقدم است که بر میهمان دهند

زخمی بود که بر تن مجروح من رسد

با هر اشاره ای که سرت را نشان دهند

ای سر چنین که بر سر نی جلوه گر شدی

ترسم که کودکان تو از غصه جان دهند

ای میر کاروان خبری هم ز ما بگیر

بنگر چه رنج ها که بر این کاروان دهند

ما را برند بر سر بازار روزها

شب ها به کنج خلوت زندان مکان دهند

بیم گنه مدار موید که روز حشر

بر دوستان فاطمه خط امان دهند

شاعر اهل بیت سید رضا موید خراسانی

********************************************************

اشعار بالا از سایت شیعتی  گرفته شده است


دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 00:50

زبان حال حضرت عقیله بنی هاشم (پشت سر نیزه ات)

پشت سر نیزه ات سینه زنان می دوم

با غل و زنجیر هام ناله کنان می دوم

پیر شدم از غمت لیلی افسانه ها

خوب اگر بنگری قد کمان می دوم

زلف پریشان تو پرچم این قافله

تحت لوایت اخا از دل و جان می دوم

گمشدن دختران وحشت افکار من

در عقب قافله  دل نگران می دوم

قاری قرآن بخوان قوت قلب منی

پای برهنه پی دخترکان می دوم

فاصله مقتل و  محمل بی پرده را

درنظر خیره لشکریان می دوم

خنده آن ساربان طعنه و زخم زبان

چاره ندارم اخا گریه کنان می دوم

                                                     وحید قاسمی
منبع : سایت شیعتی
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 00:48

شعر (به سوی شام )

دانلود اشعار مذهبی ماه محرم و صفر .


*******

به سوی شام و کوفه ام دل شکسته می برند


ببین که زینب تو را غریب و خسته می برند

همان وجود نازنین خدا صبر در زمین

تمام رکن قامتش زهم گسسته می برند

زیارت تو آمدم  سرت نبود یا حسین

مرا برای دیدن سر شکسته می برند

تو در تنور و کودکان میان آتش حرم

 غم تو ویتیم تو  به دل نشسته می برند

ببین که یک شبه شده جمال ما همه کبود

زقتلگاه تو مرا  به دست بسته می برند

سر امیر لشگرت به نیزه ها نمی نشست

ولی ز بغض و کین سرش  به نیزه بسته می برند

برای کودکان خود  زگوش کودکان تو

تمام گوشواره ها به دست  بسته می برند

                           جواد حیدری
منبع : سایت شیعتی
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 00:45

بشنو از نی ....

بشنو از نی چون حکایت می کند

کوفه را امشب روایت می کند

کوفه یعنی شهر نیرنگ و ریا

رأس شاه دین به روی نیزه ها

کوفه یعنی سرزمین فتنه ها

مرکز زخم زبان و طعنه ها

کوفه یعنی اظطراب و واهمه

گریه های جانگداز فاطمه

کوفه یعنی خنده بر ناموس دین

کینه توزی با امیر المؤمنین

کوفه یعنی شاه در کنج تنور

بوسه های دختری از راه دور

کوفه یعنی وادی سیلی زدن

یاس ها را جوهر نیلی زدن

کوفه یعنی نیش خند ناکسان

شادی رقاصه آواز خان

کوفه یعنی قلب هایی همچو سنگ

روی نیزه لاله هایی سرخ رنگ

کوفه یعنی امتداد کربلا

خطبه های دختر شیر خدا

کوفه یعنی قلعه ظلم عدو

زینب و بغضی که مانده در گلو

کوفه یعنی زینب و دلوا پسی

کوچه گرد کوچه های بی کسی

کوفه یعنی طعنه قوم یهود

اشک های حضرت رب ودود

کوفه یعنی شهر بانگ و هلهله

خنده های نیش دار حرمله

                       وحید قاسمی
منبع : سایت شیعتی
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 00:44

آیینه زاده ام

آیینه زاده ام که اسیر سلاسلم

هجده ستاره بر سر نیزه مقابلم

ما را زدند مثل اسیران خارجی

دارم هزار راز نگفته در این دلم

چشم همه به سمت زنان یا به نیزه هاست

غمگین ترین سواره مجروح محملم

آتش گرفت گوشه عمامه ام ولی

زخم زبان به شعله کشیده است حاصلم

مایی که باغ های جنان زیر پای ماست

حالا شده خرابه این شهر منزلم

داغ رقیه پیر نمود اهل بیت را

خون لخته های کنج لبش گشته قاتلم

                          وحید قاسمی
منبع: سایت شیعتی
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 00:43

از افق نیزه

خورشید دلم از افق نیزه بر آمد

خورشید مگو روی نی از من جگر آمد

رو راست بگو دوش تو مهمان که بودی؟

تا صبح دلم شور زد و اشک تر آمد

من خطبه به لب بودم و طفلی به تماشا

فریاد زنان گفت که عمه!پدر آمد

این زخم جدید است به دعوای که بودی؟ 

یا اینکه به روبوسی یارم شرر آمد

بر باد مده زلف که زینب جگرش سوخت

بس کن که دگر حوصله صبر سر آمد

         محمد سهرابی
منبع : سایت شیعتی
دوشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 00:40

سر می آورد

با این شتاب فکر کنم سر می آورد!

با این شتاب،حوصله را سر می آورد

می تازد و غنیمت جنگ غروب را

از چنگ سی هزار نفر، در می آورد

حس می کنم که داخل خورجین غصبی اش

یک باغ سیب سرخ معطر می آورد

سرمست سود دادوستدهای کربلاست

دارد چقدر چادرومعجر می آورد!!!

نرخ طلای کوفه سقوطش مسجل است

از بس که گوشواره و زیور می آورد

دود و تنورروشن و عطری شبیه عود

اینجای روضه داد مرا در می آورد

                            

وحید قاسمی
منبع : سایت شیعتی

1 2 >>